. . . باز باران با ترانه

زندگی ; گره‌ای نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم.زندگی واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد. آرزومند آن نباش چیزی غیر از آنچه هستی باشی و بکوش در کمال آنچه هستی باشی. مهم این نیست که در کجای جهان ایستاده‌ایم، مهم این است که در چه راستایی گام بر‌می‌داریم. آنزمان که آفتاب روز، آرامش شب را درهم می‌شکند، در مه صبحگاهی بال بگشا، و روزی نو را به هماوردی فراخوان، آگاهی تازه‌ای از بودن! دست جهان را در دست‌هایت بفشار، و گل لبخند بر لبان بنشان، چه با شکوه است زنده بودن شادکامی نه از برون که از درون فرا می‌روید. شادکامی آن نیست که می‌بینیم و لمس می‌کنیم و یا چیزی که دیگران برایمان انجام می‌دهند و شادمانمان می‌سازند. شادکامی آن است که ما می‌اندیشیم حس می‌کنیم و انجام می‌دهیم نخست برای دیگر همنوعان و سپس برای خود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

فکر کنم ۶ نه خدایا ٧سالم بود  تو همون حیاط کوچیک خونمون یه حوض نقلی داشتیم که همیشه پر از آب بود ، گاهی وقت ها ماهی های عید  مهمون این حوض بودن و   اگه ماهی ها نبودن ما جای ماهی های کوچولو توش شنا میکردیم . آب بازی رو دوست داشتم بابام  همیشه پیش ما کنار حوض می نشست و بازی ما رو تماشا میکرد گاهی وقتها هم با ما همبازی می شد (شاید اونم دلتنگ بچگی میشد) . خوب دیگه بچه ها بیان تو سرما می خوریدا صدای مامانم هست که  کنار در ایستاده و داره  لبخند میزنه و تو دستاش ٢تا حوله که منتظره زود بپیچه دور ما  . آخ  دستهای مامانم چه گرمه ، چه حالی میکردم . صدای خنده ها و جیغ کشیدن های  من و خواهرم  وقتی بابام روی ما آب میریخت  هنوز تو گوشم هست وقتی از این بالا نگاه به جای خالی حوض و .... میکنم .

گذشت ، گذشت حالا ٢٧ سالمه تو این ٢٠ سال یه ترس عجیبی از آب داشتم که بالاخره دیروز این ترس شکست . عمه جانم به خاطر درد کمر هفته ای چند بار میره آب درمانی و همیشه هم به من اصرار میکرد که بیا با هم بریم .برات خوبه (آخه چند سال پیش دست و پام شکسته بود و دکتر به منم گفته بود حتماً برو شنا که منم از ترس نمی رفتم) بالاخره زور عمه جان قالب شد و من مجبور به رفتن شدم . خیلی برام سخت بود اما وقتی وارد اون فضا شدم دیدم نه خیلی هم سخت نیست بلکه خیلی هم خوشم اومد . یه لذت خاصی داشت این قدر بهم خوش گذشت ...... عمه جانم کلی ذوق من رو میکرد  . تو آب آرام شده بودم اصلاً ذهنم درگیر هیچ چیز نبود هیچ چیز آرام آرام  ............................. مثل آب  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

خدایا

آسان بودن دشوار است

                                  آسانم کن

خدایا

کلام تو بودن دشوار است

                                بارانم کن

خدایا

خداوندا !

    آن نیستم که باید

                              آنم کن

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

دلم فقط برای دلم می سوزد که ماهی کوچک قرمزش زنده بود و تنگ حیاتش شکست . دلم بد جوری گرفته است . از این به بعد بجای آنکه وصیت بنویسم خواهم گریست دوست دارم هنگام رفتن گونه هایم خیس باشد و اشک ، اشک ، اشک

 تنها مونس تنهایی هایم ، تنها کسی باشه که بر بالینم نشسته است و بالش تنهایی ام خیس باشد . خیس ، خیس . . . .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

دیشب نگاهم یکدفعه به ماه افتاد . چقدر قشنگ بود

من و این ماه کلی خاطره با هم داشتیم . خیلی از شب ها به هم نگاه میکردیم و با هم حرف میزدیم . یادته چقدر برات درد و دل میکردم . تو تنها کسی بودی که راز هام رو حرف های دلم و آرزوهام رو براش می گفتم .

هنوز من و یادته؟

اونوقتا دنیای من آسمون یه حیاط کوچولو بود . یادش بخیر اونقدر باید میگشتم یا خدا خدا میکردم که ماه رو بتونم از تو حیاطمون ببینم .رو ایون خونمون می ایستادم و بهش زل میزدم .

اما حالا چی ؟ دنیای من دیگه قد اون آسمون کوچیک نیست و اون حیاط هم دیگه . . .

دلم براش تنگ شده . دلم برا گذشته

عصر های تابستون یه حیاط کوچولو ، بابام میگفت اگه عصر حیاط رو آب پاشی کنیم برا شب هوا خنک میشه .

منم برا اینکه خوشحالش کنم عصرها میرفتم حیاط رو آب پاشی میکردم . یه روفرشی قرمز با گلهای ریز آبی یه پتو کنار دیوار و پشتی های قالی .

صدای چیک چیک آب که طبق معمول شیر حوض خراب شده و آب داره قطره قطره میریزه تو حوض .

به چه هوا خنک شد . بوی نم . برگ های درخت پرتقال و ازگیل دارن برق میزنن

کاش بابام زود بیاد

صدای ماشین بابام میاد . همیشه اولین نفری بودم که میرفتم جلو بابام

بابا سلام ........ طبق معمول لبخند همیشگی و یه بقل هندونه

عاشق هندونه هستم یه دنیا خاطره شیرین داره . همه تو حیاط دور هم و نان و پنیر و هندونه

خواهرم رو تاب نشسته . مامانم رفته تو آشپز خونه چایی دم کنه . بابام هم داره با درخت ها ور میره . و منم نشستم و به آسمون نگاه میکنم و ستاره های اون شب خونمون رو میشمارم .

دلم نمی خواد برا این نوشته پایانی بذارم بزار همین جا ثابت بمونه و من همین طور تو حیاط کنارشون باشم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

سلام صبح به خیر

دیشب چطور بود؟ خوش گذشت؟ کجارفتی؟کسی اومد خونتون؟

به من یعنی به ما که خیلی خوش گذشت . دیشب من شام درست کردم و با محمد و عباس رفتیم خونه مادرشوهرم و همگی دور هم جمع شدیم .

کلی عکس گرفتیم و خندیدیم و خاطره هامون رو تعریف کردیم . چه لحظه زیبایی بود وقتی داشتم عکس میگرفتم وقتی میدیدم همه دارن میخندن تو دلم یه احساس خوبی بود . اصلاً دلم نمی خواست شب تموم بشه ،‌تو این چند سال اخیر این بهترین شب یلدا برا من بود. خدایا شکرت .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

امروز روز عجیبی هست . اول از همه به خاطر فراموشی انجام دادن کار یکی از مشترهامون مجبور شدم صبح با عجله از خونه بیام بیرون . وای خدای من اصلا نمیدونم چه جوری خودم رو به شرکت رسوندم .

چرا من این قدر فراموش کار شدم؟ قطع بودن اینترنت و شبکه شده بود برام قوز بالا قوز  ، کلی به خودم بد و بیراه گفتم  ولی بالاخره کار مشتری با کلی تاخیر راه افتاد

(خدای من چقدر تو دلش به من ....... داده؟؟) احتمالاً دچاره پیری زود رس شدمیول

خیلی دلم میخواست برا عاشورا برم ولایت خودمون . آخه اونجا یه حال و هوای دیگه ای داره  ..کاشکی تو هم یه سفر میومدی و میدیدی

برم ؟ یا نه ؟؟

الان آق داداشم اومد و با حرفاش و نصیحت هاش زد تو حالم .گفت چقدر میری سفر ؟اونم تنهایی

آخه محمد خودش پیشنهاد داد برم . ولی بی معرفت اصلا جلو داداشم نگفت نه من گفتم بره .

خیلی از دستش ناراحت شدم ، آخه اون هیچ وقت جلو دیگران از من دفاع نمیکنه و حق رو به طرف مقابل میده.  برا یه لحظه گریم گرفت ناراحت

خوب مشکل من اینه که شوهرم هیچ وقت دوست نداره بره سفر یا با کسی رفت و آمد کنه و دقیقاً نقطه برعکس منه .و من یه مشکل بزرگی که دارم اینه که فامیل نزدیک اینجا ندارم  .

نمیدونم شاید علت سفرهای زیاد من تنهایی باشه و دل تنگی اونجام که هستم دل تنگ اینجا میشم . وای خدا چقدر سخته سر دو راهی موندن و انتخاب

 ه ه ه ه هوم امروز من تا اینجا که خوب نبود .. خدا به خیر کنه مابقیش رو لبخند

باید بشینم و فکرکنم  و با خودم مثل همیشه صلاح برم . باید خودم رو قانع کنم. این جور بهتره نه؟

به قول شاعر : این نیز بگذرد  زبان

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

به نام خدا

سلام سلام بالاخره من اومدم اما با هزارتا درده سر . فکر کنم تقریباً هفت خان رستم رو گذروندم.

خیلی برام جالب بود چند روز پیش که من این وبلاگ رو ساختم دقیقاً باران اومد . فهمیدم که وبلاگ خوش قدمی دارم لبخند  

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

دیروز که داشتم با محمد میرفتم خونه تو خیابان یه هاله از دود دیدیم وقتی که نزدیک شدیم  به ه ه ه بوی آتیش ، چه حس گرمی  بهم دست داد .

رفتم به گذشته ، گذشته ای که خیلی زود تموم شد و زود گذشت

تو حیاط کوچیک خونمون برگ های خشک درخت ازگیل و انگور رو جمع می کردم  و یواشکی میرفتم پشت حوض که پیدا نباشم یه آتیش کوچیک تو باغچه درست میکردم وای چه گرمای کوچیکی داشت و چه دود بزرگی

باران ، باران کجایی ؟ داری چه کار میکنی؟

من توحیاطم الان میام مامان

وای صدای در اومد    مامانم فهمید    اومد توحیاط

داری چه کار میکنی ؟ باز آتیش درست کردی ؟ پاشو پاشو زود خاموشش کن . الان لباسات بوی دود میگیره

الان الان تو برو تو باشه خاموشش میکنم .

نمیدونم اما لذت خاصی داشت این آتیش درست کردن  و کنارش نشستن . بشینی و به دیوار آجری تکیه بدی .رو به روم در حیاط بود (من و این در خاطرات زیادی باهم داشتیم لبخندوای چقدر سرم به این در خورد و شکست؟ )مامانم در حیاط رو باز کرد با یه سبد پر از لباس اومد که روی بند رختی پشت تاب پهن کنه . عاشق این تیپ مامانمم یه بلوز آستین کوتاه ابریشمی زرد و دامن کوتاه سبز چهار خانه . همین طور نگاش میکنم

باز که نشستی باران  پاشو دیگه نمیبینی چقدر دود راه انداختی

الان همه این لباس ها که شستم هم بوی دود میگیره

یه تکونی خوردم باشه مامان باشه .شیلنگ آب رو باز کردم و ریختم رو آتیش . وای خاموش شد . همه دود ها رفتن کنار

باران  باراااان

ها؟؟ این دفعه صدای محمد بود ... کجایی باران ؟ رسیدیم . نمی خواهی پیاده بشی؟ میخام ماشین و پارک کنم .

چرا چرا الان

خدا حافظ  خاطره گرم من

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |


Design By : Night Skin